خنده بازار
بخند تا دنیا بهت بخنده...... :D
درباره وبلاگ


می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ... !!
نويسندگان

 پا به پای کودکی هایم بیا                    کفش هایت را به پا کن تا به تا

 

قاه قاه خنده ات را ساز کن                 باز هم با خنده ات اعجاز کن

 

پا بکوب و لج کن و راضی نشو            با کسی جز عشق همبازی نشو

 

بچه های کوچه را هم کن خبر            عاقلی را یک شب از یادت ببر

 

خاله بازی کن به رسم کودکی            با همان چادر نماز پولکی

 

طعم چای و قوری گلدارمان               لحظه های ناب بی تکرارمان

 

مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم

 

یا پدر اسطوره  دنیای ما                    قهرمان باور زیبای ما

 

قصه های هر شب مادربزرگ              ماجرای بزبز قندی و گرگ

 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت

 

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود

 

ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر

 

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

 

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

 

حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

 

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

 

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟

 

هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان

 

باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

 

ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!

 

 

  عشق مانند نواختن پیانو است
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری ،

سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی

پروفسور محمود حسابی

  امتحان شفاهی فیزیک در دانشگاه
استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

...دانشجو
ی بی تجربه فورا ً جواب میدهد

من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد
اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدینترتیب مطرح کند

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود

:و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید

محاسبه مقا ومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم

هوای کوپه مثل حمام سونا داغه

دانشجو میگه اصلا ً لخت مادر زاد میشم

پروفسور گوشزد میکند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی

دانشجو به آرامی میگوید

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم واگر

قطار مملو از آفریقائیهای حشری گردن کلفت هم باشه باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم

:-)

  روزی دو مرد به خدمت شیخ رسیدند که بر سر طفلی نزاع داشتند و هر یک ادعا می کردند که پدر آن طفل هستند.

شیخ فرمودند: تنها راه رفع این مشکل آن است که هر سه آنها شبی را در یک اتاق بگزرانند.

صبح هنگام شیخ از کودک پرسید: ای طفل!

دیشب چه کسی کولر را خاموش کرد؟

کودک پاسخ داد: این چپیه!

شیخ گفت: فرزندم! همانا این مرد پدر توست!
جمله مریدان از این درایت شیخ کف و خون قاطی کرده و خشتک بدریدند و راه بیابان در پیش گرفتند.

  از پیری پرسیدم: کدامش برای انسان مهمتر است؟
- دوست بدارد یا دوستش بدارند؟
اینگونه جوابم را داد:
برای پرندگان کدامیک مهمتر است؟
- بال راست یا بال چپ؟

  قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.
آقای افتخاری گفت:«قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.»
قاسم گفت: «آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم.»
آقای افتخاری گفت: « ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون.»
ساسان گفت: «آقا اجازه؟ ما هم میترسیم.»

آقای افتخاری گفت: «بچهها! کی از قورباغه نمیترسد؟»
من گفتم: «آقا اجازه؟ ما نمیترسیم.»
آقای افتخاری گفت: «کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.»
گمان می...کنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟

کتاب کی بود رفت زیر میز؟
"منوچهر احترامی"

فقط ۱% جمعیت دنیا رو داریم، اون‌وقت ۳۰% کشته‌های سوانح هوایی دنیا ایرانی‌اند،

مملکته داریم؟

سوار هواپیما بشی انگار سوار عزرائیل شدی؛

بعضیا راس میگن که دیگه بلیط دوطرفه رفت و برگشت بخری ریسک داره،

باید فقط یه‌طرفه خرید که ضرر توش نباشه! مملکته داریم؟

  یکی بود یکی نبود

 

غیر از خدا هیچ کس نبود

(دقت کنید،هیچ کس نبود)

در آبادی کوچکی مردمی زندگی می کردند…:|

حالا می فهمم،

ما با قصه خواب نمی رفتیم.

همون اول هنگ می کردیم 

  بيست سوالي دخترها :‏

 

-جانداره‏-

نه

الهي...چرامرده؟

 

  وقتی با مامان و بابام داریم فیلم نیگاه میکنم تو فیلم دو نفر همو میبوسن چنان منو نیگاه میکنن که انگار من گفتم اینا همو ببوسن

 

 

.

  در زبان انگلیسی واژه هایFriEND (دوست)
BoyfriEND (دوست پسر)
GirlfriEND (دوست دختر)
BestFriEND (بهترین دوست)

همگی سه حرف 
END (خاتمه) را بهمراه دارند.

اما کلمه 
FamILY (خانواده) سه حرف ILY را دارد که همان مخفف "I Love You" می باشدو جالب است بدانید :
FAMILY= Father And Mother I Love You

 سه تا زن انگلیسی، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو انجام ندهند تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم اعلام کنن.


زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد
ولی روز سوم دیدم شوهرم
لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.

زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم
اما روزاول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم

 

 

  به همه میخندی

 

 

با همه دست میدی

دستتو میگیرم دستمو پس میدی

اما من مثل شادمهر نیستم

یهو دیدی زدم دودمانتو به باد دادم ها

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 47 صفحه بعد